دلتنگی من - تاریخ: 1403/2/4 ساعت: 18:21
امشب خیلی دلتنگ ات شدم عزیزم،نوشته های قبلی رو که میخوندم دیدم چقدر جدایی و دلتنگی ما رو اذیت میکرد الانم همینه، نبودنت برام سخته، قلبم آروم و قرارنداره. خدا پشت و پناه ات عزیزدلم، جدایی رو دوست ندارم ، انشاالله دیگه پیش نیاد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 0:53 توسط  |  Adblock...
فروردین ۱۴۰۳ - تاریخ: 1403/1/22 ساعت: 5:44
میخواهمت چنان که شب خسته خواب رامیجویمت چنان که لب تشنه آب رامحو توام چنان که ستاره به چشم صبحیا شبنم سپیدهدمان آفتاب راامسال تعطیلاتمان را از یک هفته به عید آغاز کردیم و راهی گیلان شدیم، کلی برنامه ریزی داشتیم که به کجاها بریم، روزهای اول با بیماری همسرجان و سرمای هوا سپری شد، از شروع عید هم بارندگ...
پارساکوچولو - تاریخ: 1401/12/24 ساعت: 20:55
پارساجونم دیروز یعنی ۲۳اسفند۱۴۰۱ اولین دندونش دراومد که تازه اومدیم شمال و قربونش برم خیلی بیقراری کرد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 17:46 توسط  |  Adblock test (Why?)
زندگی همچنان ادامه داره - تاریخ: 1401/8/5 ساعت: 7:36
پارسا بدنیا اومد و الان وارد ۵ماهگی شد، گفتیم اسمش رو پارسا بزاریم که کوتاه تر باشه خیلی شیرینه...الان که دارم اینجا مینویسم دارم ترانه ی در بهار زندگی احساس پیری میکنم هایده رو گوش میدم آنقدر امروز خسته شدم یهو اینو زمزمه کردم. بچه ها که بزرگتر میشن واقعا مشکلات شون بزرگتر هم میشه. حال اینروزها منو...
پاییز زیبا در راه هست - تاریخ: 1401/2/10 ساعت: 12:31
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبرای برفی که آب می شود دوست می دارمتو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم Adblock test (Why?)
خب خب - تاریخ: 1401/2/10 ساعت: 12:31
خب خب انقدر نیومدیم اینجا که الان با یه خبر خوب اومدم یه عضو جدید داره به خونواده ی عاشقانه ی ما اضافه میشه و ما خیلی خوشحالیم. خیلی سختی کشیدیم توی این مدت مخصوصا سر این آزمایش اخیر نی نی مون پسر خوشگل مون اما به خواست خدا بخیر گذشت و سالم بود.منتظرتیم بیصبرانه عزیزدلم + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم ...
محمد پارسا - تاریخ: 1401/2/10 ساعت: 12:31
محمد پارسا جان اسمت دیگه انتخاب شده عزیزدلم، پسرم الان داره 6ماهه میشه خیلی داره اذیت میکنه اما به امید سلامتی اش تحمل میکنم اصلا خواب و خوراک ندارم و گاهی عصبی میشم و البته با تکون هاش آروم تر میشم.قربونش برم. صدای قلبت رو دیروز شنیدم عسل من. انشالله هرچه زودتر اینروزها بگذره و تو به سلامتی بدنیا ب...
روزهای کرونایی - تاریخ: 1399/11/7 ساعت: 9:16
این روزهای کرونایی همه رو به نوعی خسته کرده و زندگی ما رو که کلی بهم ریخته سفرهامون روف حال جسمی و روحی مون رو بخاطر اینکه من از روزهای اول درگیر این بیماری شدم در محل کار و فشار کار زیادی روی ما تحمی
روزهامیگذرند - تاریخ: 1399/11/7 ساعت: 9:16
محرم هم آمد و عمر ما چنان میگذرد. روزها می روند و می آیند و ما زندگی را میگذرانیم. چند وقتی پیش حادثه ای برای من پیش اومد که دچار درد جسمی شدیدی شدم روزهاو شبهای خیلی سختی رو گذروندم با کمک همسرجان و
باز هم روزها - تاریخ: 1399/11/7 ساعت: 9:16
روزها مثل باد میگذرند و زمان میدود، چه روزهای بدی. کرونا امان همه را بریده. انگاری که دنیای دیگه ای شده با آدمهای شکل جدید. همه ماسک زده و مادران و پدران نگران فرزند، فرزندان نگران مادر و پدر، خانواده
تولد تولد تولدت مبارک - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 12:06
همسرجانم دلبرم تولدت مبارک باشه. انشالله که همیشه سلامت باشی و خدا تو رو برای من حفظ کنهالبته امسال تولدت کلی برنامه داشتم اما حیف که مصادف شد با این ویروس لعنتی که همه چیز و همه کس را به هم ریخت حالا قسمت نبود من اینبار مهربانی هایت را کمی و اندکی جبران کنم.دلبرشیرینم دوستت دارم و انشالله به زودی ز...
متن های ماندگار - تاریخ: 1399/2/10 ساعت: 12:06
سلام همسر عزیزتر از جانمصبح قشنگ ابری بهاری ات بخیراول از اینکه بگم روزت مبارک دلبرجان جانبازم، دلبرجان آزاده ام، دلبر جان ...خب چه کنم همه رو با هم بگم یکدفعه و خلاصدوم اینکه برای هر کدوم از این دلبر
آرزویی که محقق شد... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 14:36
دیدن این روزهای خوب در زندگی مشترک برای من و همسرجان یه جورایی محال می اومد، گاهی که بهش فکر می کردیم و برای چنین روزایی برنامه ریزی می کردیم ته دلمون می لرزید، اما دوست نداشتیم به روی خودمون بیاریم،
خب خب بالاخره اومدم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
خیلی خب حال اومدم, و با کلی حرفاین روزها من و همسرجان حسابی درگیر کار، زندگی شخصی و ... هستیم. هم جسمی هم فکری یعنی خداروشکر داره پیش میره شاید یه جاهایی سخته اما بازم از پسش براومدیم آرامش مقداری بهمون رو کرده و اما باز مثل سابق همچنان در تلاش و تکاپو هستیم
تمام نمیشن - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
نمیدونم چرا مشکلات تمومی ندارن اگر جایی رنگ خوشی میاد سراغت اما طوفان ها و بادها باز میان سراغ آدم...الان انقدر گیج شدم و هنگ کردم که نمیدونم چه کنم. میگفتن خدا هیچ کسی رو به چه کنم چه کنم گرفتار نکنه الان خودم میگم، شک کردم به اینکه دلسوزی بیش از حد دارم اینکه دیگران وقتی انقدر بهشون محبت میکنی و ح...
سفر خونه ای شمال - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
بعد از کلی کار و استرس من و همسری 4شنبه راه افتادیم به سمت شمال خودمون برای ساختن خونه و کمک به مادرجانم. راه ترافیک داشت و بالاخره رسیدیم و از فردا همش کار داشتیم و کار و در عین حال فامیل های دوست داشتنی مون رو هم دیدیدم و غذاهای خوشمزه و آب و هوای خوب گیلان رو هم نگم دیگه...در راه برگشت هم ترافیک ...
سالروز آزادی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
این روزها نزدیک میشیم به یکی از بهترین روزهای زندگی من و حتمی همسرجان، روزی که انگاری من دوباره متولد شدم و زندگی رو از نو شروع کردم.روزی که
عکسهای خاطره ای - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
و چه حس زیباییست آرامشدر عین بودندر حین زیستنبین تنگناهای زندگیدر کنار تو ...
سلام و سلام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:17
خیلی وقت بود به خونه ی وبلاگی خودمون سر نزده بودم. دلم برای اینجا تنگ شده بود و امروز صبح بهش فکر کردم. دلم برای روزهایی و جاهایی تنگ میشه مثل خوانسار، خمین، محمودآباد، اسالم و کوه و بیابون هایی که با
دلبرانه من برای تو همسرجانم - تاریخ: 1398/5/23 ساعت: 17:36
سلام و سلامدیگه خیلی سرمون شلوغه البته نه تنها سرمون شلوغ شده که درگیری های ذهنی و گرفتاری های من و همسرجان هم کمی کارهای عادی و روزانه ما رو قاطی پاتی کرده هم به دلیل وقت کم مون کمتر میتونیم به اینجا

برچسب‌های مرتبط

بالاخره لاغر شدم | بالاخره مامان شدم | بالاخره باردار شدم | بالاخره حامله شدم | بالاخره دیده شدیم | بالاخره شدم | بالاخره مادر شدم | بالاخره پزشک شدم | بالاخره امتحانا تموم شد | بالاخره امتحانات تموم شد